|
همه ی ما سیزده به در های زیادی را سال های گذشته نظاره کرده ایم . امّا سال گذشته...
سال گذشته در این روز تجربه ی سرزمینی را کردم که حالا دلم سخت گرفته است . بخشی از زندگی را پشت سر گذاشته ام امّا هیچ گاه بنده نبودم .
شاید احساس اقامت و سکونت من ناشی از تجربه ناب بندگی باشد .
تجربه بندگی تجربه نابی است که برای اولین بار جرعه ای از آن را نوشیدم . در این سرزمین سر که بسپاری و چرخی ، عاشقانه بچرخی امکانی است برای
منتشر شدن ، منتشر شدن با دانه های زرین آفتاب صبحگاهی ، و در موسیقی کلام نسیمی که هراز گاهی می وزد مست مست به خاک افتی . مست می شوی ، چشمانت عمیق می شوند ، زیبا می شوی ، بنده که باشی با هیچ چیز و هیچ کس بیگانه نیستی.
بندگی راز آشنایی است . بندگی بیگانگی ها را می زداید . بیگانگی با آب و نسیم و خاک را . هستی امّا در بدن دیگران. هستی در چشمان دیگران . با باد می وزی ،
با پرندگان می خوانی ، هستی و در عین حال نیستی. نیستی را در عالم هستی تجربه می کنی . اینجا وطن اصلی من است و شاید راز این احساس و در همان حس غریب بندگی نهفته باشد.
ای مدینه روی سخنم با توست. دلم تنگ با تو بودن است . احساس هبوط می کنم . ای کاش یک بار دیگر در آغوشت می گرفتم ، ای آسمان مدینه ! ای کاش یک بار دیگر استغاثه ام را می شنیدی . آنجا در لقاء خداوند سرزمینی است که تجلی گاه هبوط انسانی است . هبوط از آن نوع که یاد آور سخن خداوند پیش روی فرشتگان مدعی بود . سرزمین پیامبر نشان از هبوطی چنان دارد .
اولین مواجهه ام با مدینه ، رویارویی با عظمت انسانی بود که هر چه را که آسمانی است به وهم و پندار بدل می کند . مدینه فخر انسانی بود در مقابل شوکت خدایان مکّه
. گویی در مکّه هر چه آسمانی است در زمین رسوب کرده است و زمین نیز رنگ و بوی آسمان دارد . امّا در مدینه این آسمان است که رنگ و بوی زمین دارد .
امّا باز می گویم دلم سخت گرفته است . چیزی برای نوشتن ندارم ، امّا تنها دلم می خواهد بنویسم . نوشتن امشب مثل عکس هایی است که از روحم می گیرم.
نه یک بار که صد بار دلم می خواهد تا صبح عکس بگیرم. تا بعد یکی یکی بنگرم . شاید در آن میانه چیزی یافت شود .
من امّا می نویسم بی آنکه بخواهم از چیزی شروع کنم و به سمت مقصودی حرکت کنم . می نویسم تا ایستاده باشم تا معنایی به معنایی دیگر حرکت نکنم ، می نویسم تا بنویسم و با نوشتن خود طواف کنم .
یاد ایامی ...
|